أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
175
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) گفتم : چنان كنم . و جبله مىخواست كه در حقّ من انعامى دهد قبول نكردم و گفتم : مرا بدان حاجت نيست . بعد از آن چون هرقل مرا اجازت مراجعت فرمود نزديك جبله آمده وداع خواستم و گفتم : پيغامى دارى كه به ياران رسانم ؟ جبله گفت : چه پيغامى دهم اى حذيفه ، مرا شقاوت بدبختى و لجاج و ستيزكارى بر آن داشت كه از سعادت اسلام محروم ماندم و از منشأ و مولد و اوطان مألوف دور افتادم و بدين ولايت آمدم . كاشكى اين ساعت در حالتى كه بتر از آن نباشد در خانه و وطن خويشتن بودمى . پس ، در آن باب قطعهاى بخواند . [ 63 الف ] حذيفه چون ديد كه موعظت او نمىشنود و به دين اسلام رجوع ندارد ، او را وداع كرده به سوى مدينه آمد . [ 169 ] چون به خدمت امير المؤمنين عمر ( رضى ) رسيد حكايت هرقل و جبله و آنچه از احوال او ديده بود از انواع تجمّل و كلماتى كه از او شنيده بود يك يك باز گفت . امير المؤمنين گفت : ويحك يا حذيفه ، تو او را ديدى كه خمر مىخورد بعد از اسلام ؟ [ 170 ] گفت : ديدم . فرمود : تو ديدى چليپا انداخته ؟ گفت : ديدم . بعد فرمود : و اللّه كه زايل را بر دايم اختيار كرد و باقى را بر فانى فروخت . در اين تجارت سودى نكرد و نكند و سزاى اين ضلالت بيابد ، وقتى كه پشيمانى سودى ندارد . پس ، حذيفه گفت : اى امير المؤمنين ، جبله به دست من هديه براى حسّان بن ثابت فرستاده است . امير المؤمنين حسّان را بخواند و ديد كه يكى دست او گرفته مىآورد . چون در مسجد آمد گفت : السّلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته .
--> [ ( 169 ) ] ل : از اينجا تا آخر قصّه را ندارد . [ ( 170 ) ] خ . م : بعد از اسلام و حجّ و قرآن .